زندگی آرام ما

اینجا جایی هست که من می خوام از خاطراتم بگم و از تجربیات شما دوستان استفاده کنم.
 
من مامانم رو می خوام!!!!
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠  
امروز هنوز نتونستم با مامانم حرف بزنم احساس می کنم یه چیزی گم کردم (بهم نگید لوس). مامان و بابا و خواهرم امروز رفتن اصفهان عروسی پسر داییم اما من و آقای همسر نرفتیم چون 1- آقای همسر سمینار داشت  2- من نمی تونستم 3-4 روز مرخصی بگیرم. دیروز هم رفتم و برای خودم یک قابلمه کشک و بادمجون درست کردم (آقای همسر دوست نداره براش فسنجون درست کردم) و خوردم و الان یک کوچولو گلو درد دارم.یک سایت خیلی خوب پیدا کردم که میشه ازش EBook فارسی دانلود کرد.http://www.farsiebook.comشما هم سر بزنید جالبه به خصوص اینکه یک سری کتاب برای موبایل هم داره که برای وقتهایی که آدم توی ترافیک گیر کرده خیلی خوبه.راستی من صبح ها میرم پارک پیاده روی (پارک اندیشه) کسی نمیاد؟بعد هم میرم جلوی فواره ها میشینم تا از طبیعت انرژی بگیرم.